اندیشه 47

از هیچ جایی نمیایم، به هیچ جایی نمیروم، در هیچ جایی نیستم که ارزش بودن داشته باشد.

داستانک

هوشی و کوشی

کوشی در پارک تنها نشسته، چند روزی بیش از پاییز نمی گذرد اما باد سوز زمستان را با خود دارد. آیا باز هم هوا بس ناجوانمردانه سرد خواهد شد؟ لباس های کوشی مرتب است اما نو نیست. همگن هم نیست، برای این سوز کافی هم به نظر نمی رسد اما کوشی حواسش جای دیگری است. او از زرد و نارنجی شدن برگ های درختان پارک که ریزش را نیز آغاز کرده اند دلش گرفته است. بیشتر از آن به فکر غروب سرخ پاییزی است که دلتنگی هایش را افزون تر خواهد ساخت. او غروب را دوست ندارد به ویژه اگر پاییزی باشد.

پارک خلوت است. از هر چند صندلی تک و توک افرادی که نشسته بودند بلند شده اند و در حال رفتن می باشند. اما هوشی تازه از راه می رسد.

(+): سلام کوشی!

(-): چطوری هوشی؟

(+): بازم که تو خودتی.

(-): دس خودم نیس هوشی. تو که از حال و روز من باخبری.

(+): دس بردار کوشی. تو که چیزیت نیس. به جز بیماری افسردگی شدید، وسواس بیش از حد و استرس و اضطراب از حد گذشته مشکلی نداری. آهان، یادم اومد آن تصادف هم یه کم مختو تکون داد.

(-): بی خیال هوشی جون تو هم مارو گرفتی ها!

(+): بگذریم. کوشی جون بگو ببینم به چه فکر می کردی؟ البته به غیر از برگریزان و غروب پاییز.

(-): به هیچ چیز هوشی جون. همین جوری این جا نشسته بودم.

(+): مگر میشه کوشی جایی بشینه و فکر نکنه؟ در جا تبخیر میشه، شاید هم منفجر بشه. خدا چی میدونه؟

(-): سر به سرم نذار هوشی جون. دلم گرفته.

(+): اینوکه همه میدونن. چیز تازه تری بگو.

(-): چی بگم هوشی جون؟

(+): حتما آن مخ نیمسوز له و لورده ی یه به هفتت درگیر یه چیزای جدیدی هس. بگو بیاد، کیفور شیم. هاهاها! هه هه هه! هوهوهو!

(-): هوشی جون فکر می کردم که ...

(+): نگفتم؟ بگو بیاد بشنویم. سبک شی جونت دراد!

(-): چی می شد موجودات زنده همدیگه رو نمی خوردن؟ یا حداقل جونورا، همدیگه رو نمی خوردن؟ و آدما هم جونورای دیگه رو نمی خوردن؟

(+): برو بابا! آدما همدیگه رو میخورن چه رسد به جونورها! تازه از این ها هم بگذریم، اون وقت کره ی زمین پر از جونور می شد.

(-): هوشی جون! جونورا می تونستن مدت عمر معین یا تقریبا معینی داشته باشن. تولید مثلشون هم محدودتر بشه، بهتر میشه، این طور نیست؟

(+): نمی دونم کوشی جون! اون وقت جنازه ی جونورای مرده چی می شد؟ لاشخورا نبودند که اونا رو بخورن. میدونی که لاشخورا چقدر به همه ی جونورا خدمت می کنن. ما همه منت دارشون هستیم. بخصوص منت دار کفتارا.

(-): باکتری هایی به شکل آرام و نامحسوس و به دور از صحنه های خشونت آمیز جسدا رو تجزیه می کردن، بهتر بود. می شد این تجزیه رو بدون بوی بد هم ترتیب داد.

(+): هه هه هه! کوشی جون، جسدا بوی خوب بدن، بقیه می رن دس می زنن مریض میشن. کوشی انگار مخت کاملا سوخته

(-): میشد این حس را در جوندارای دیگر ایجاد کرد که به جسدا نزدیک نشن.

(+): بعضی مواد فقط از گوشت به بدن میرسن. اونا چی؟ کوشی نیمسوز!

(-): میشه طوری ترتیب داد که بدن جونورا اونارو خودش بسازه یا حداقل این موادو گیاهان تولید کنن و به بدن جونورا برسه، مثل آمینواسید ها، فکر کنم البته. خشونت هم کم میشه.

(+): تو هرجوردوس داری فکر کن کوشی جون. اما الان پاشو بریم خونه. در راه که میریم، میتونی بازم از این فکرای درخشان بکنی. آدم که همسایه ای مثل تو داره، احتیاجی به جوک و فیلم کمدی نداره. 

هاهاها! هه هه هه! هوهوهو!

خنده ی هوشی تمام می شود. خود را تنها می یابد. به اطراف خود می نگرد. از کوشی خبری نیست.

­(+): کوشی جون، کوشی؟!

کمی آنسوتر گردبادی کوچک برگ های زرد و نارنجی را روی زمین به دورهمدیگر می چرخاند، و قدری آنسوتر نیز حوض آب وسط پارک دیده می شد با آبی مات و کدر که روی بخشی از آن را برگ های زرد و نارنجی پوشانده بود. آبی که راکد مانده، شاید دوست داشت بگندد ... و سپس هیچ نبود.

آریا آذرنیا (17 / 4 / 93)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط حسن آذرنیا نظرات ()


Design By : Pichak