اندیشه 47

از هیچ جایی نمیایم، به هیچ جایی نمیروم، در هیچ جایی نیستم که ارزش بودن داشته باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط حسن آذرنیا نظرات ()

کپی (Capi)

زهرا دانشجوی دانشگاهی در تهران و بچه شهرستان بود. او دوست داشت همیشه قاطی انبوه جمع از چشم همه پنهان بماند. قد و هیکل و قیافه اش نیز متوسط بود و در این راه او را یاری میکرد. البته شخصیت درونی او بسیار پر جنب و جوش، فعال و شاد بود. دوست داشت جوک بگوید، بخندد، بدود و داد بزند... ولی هیچ یک از این کارها را نمیکرد حتی در ساعات ورزش.

مینا هم کلاسی او دختری تیره پوست، کوتاه قد، پر جنب و جوش، شاد و خندان و زودجوش بود. زهرا وقتی او را در کلاس مینگریست حس میکرد که الان بلند میشود و با صندلی دانشجویی حرکت یک ضرب و دو ضرب وزنه برداری را انجام میدهد یا با همان صندلی مثل باستانی کاران کباده (زنجیر) میزند.

زهرا دوست داشت مثل مینا باشد ولی هیچ وقت جرات آن را نداشت. اما با دوست شدن با مینا میتوانست کارهایی را که میخواست انجام بدهد همیشه در کنارش ببیند. دوستی آنها خیلی زود پیش رفت و بسیار صمیمی شدند. آذرماه که شد، صمیمیت آنها به قدری زیاد شده بود که زهرا بتواند دعوت مینا برای ناهار را بپذیرد. آن چهارشنبه پس از پایان کلاس صبح و تعطیلی ساعات بعد از ظهر روز خوبی برای ناهار در خانه مینا بود. با یک تاکسی تلفنی سریع به در خانه مینا رسیدند.

کوچه ای با بافت قدیمی که تعدادی از خانه های آن نوسازی شده بود، نظر زهرا را جلب کرد و باعث تعجب او شد. در فلزی کوچک اما خوشرنگ فیروزه ای به سرعت باز شد. مینا مثل همیشه پر جنب و جوش، صمیمی و پر حرارت به درون پرید و در را باز نگه داشت به زهرا گفت: بپر تو. زهرا داخل شد. داخل دالانی به عرض کمی بیشتر از دو متر و طول تقریبی شش متر. از بزرگی دالان تعجب کرد. در دو طرف دالان دو در چوبی هر یک به اتاقی باز میشد و در دیگری در انتهای دالان به حیاط راه داشت که باز بود.

مینا زهرا را از در سمت چپ دالان وارد پذیرایی نمود و گفت: بشین تا بیام.

اتاق پذیرایی تقریبا شش متر در هشت متر بود. دو ستون گچ کاری شده در راستای طول اتاق با فاصله تقریبی سه متر از هم و دو و نیم متر از دیواره عرضی اتاق قرار داشت. کف اتاق مفرش بود و مبلمان یازده نفره زیبایی با دو میز عسلی بزرگ و چهار میز عسلی کوچک دور تا دور ستون ها چیده شده بود. در روبروی در ورودی اتاق و پشت به دیوار عرضی دیگر تلویزیون و میز تلویزیون قرار داشت. از سقف چوبی و منظم اتاق چهار لامپ مهتابی آویز که هریک سه شعله داشت، آویزان بود.

زهرا روی یکی از مبل ها رو به حیاط نشست. دیوار مشرف به حیاط اتاق پذیرایی دو پنجره سه دری چوبی نسبتا بزرگ داشت. که در میانی هر دو باز بود. حیاط بزرگی با چندین درخت و دو باغچه کناری و حوض مستطیل شکل بزرگی از هر دو پنجره دیده میشد. پیرمردی میانه اندام، سفید موی با بلوز و شلواری سرمه ای رنگ و نسبتا گشاد لب حوض نشسته بود. زهرا، مینا را دید که پیش پیرمرد رفت. گویا ورود مهمان را به او خبر میداد. پیرمرد از لب حوض بلند شد، تنه اش نسبت به درازی دست ها و پاهایش یکی دو شماره کوچکتر به نظر میرسید.

زهرا میدانست که مینا با پدرش زندگی می کند و مادرش پنج سال پیش از دنیا رفته است. مینا به زهرا گفته بود که موهای پدرش پس از درگذشت مادرش در کمتر از یک هفته همگی سفید شده بود. پس این پدر مینا بود. پیرمرد در حالی که لبخندی صورت گرد و ریش دار او را زیباتر و مهربانتر نشان میداد به سوی پنجره اتاق پذیرایی برگشت و با حرکت دست سلام و خوشامد گفت. سپس به سوی ورودی دالان حرکت کرد تا به اتاق پذیرایی بیاید. زهرا خود را جمع و جور کرد و بلند شد تا هنگام ورود پیرمرد سرپا باشد.

پیرمرد وارد شد. زهرا سلام کرد. پیرمرد پاسخ داد و خوشامد گفت. تعارفات معمول رد و بدل شد. سپس روی یکی از مبل ها که بین فضای دو پنجره و پشت به حیاط بود نشست. زهرا نیز با اشاره و اجازه پیرمرد پس از او در جای اولش نشست. پیرمرد همان مرد موی سفید و مهربانی بود که زهرا همیشه از توصیف های مینا از پدرش در ذهن خود مجسم میکرد. در این هنگام بود که زهرا بالای سر پیرمرد چشمش به قفسی افتاد که نصفه بود و در آن یک طوطی سفید کوچک قرار داشت با حلقه ای به پای راست و زنجیر کوتاهی که با یک نوک آزاد به آن بسته شده بود.

در این هنگام طوطی رنگارنگ و بزرگی از در دالان قدم زنان وارد اتاق شد و خرامان خرامان به طرف پیرمرد حرکت کرد.از روی مبل کناری پیرمرد آرام آرام بالا رفت و روی زانوی چپ پیرمرد نشست. سپس سرش را خم کرد و موهای پشت سر و گردنش را سیخ سیخ کرد و پوش داد. پیرمرد پشت سر و گردن طوطی رنگی را خاراند. طوطی از روی زانوی پیرمرد پایین پرید سپس پر زد و از پنجره باز به حیاط رفت.

در این حال طوطی سفید کوچک مختصری سرش را به طرف پیرمرد کج کرد و با صدای کشیده و خش دار ولی کم حجم و آهسته ای گفت: کپی (Capi) ... . پیرمرد سرش را به طرف بالا و به سوی طوطی چرخاند و گفت جونم. طوطی سفید باز ساکت شد. پیرمرد رو به زهرا کرد و گفت: این طوطی بزرگ رنگی را خودم خریده ام، سنش از آن یکی کمتر است. آن طوطی سفید مال یکی از دوستان قدیمیم بود که سال ها پیش در یک ماموریت کاری که به جنوب کشور داشتم با او آشنا شدم. در آن زمان هم این طوطی را داشت. سه سال پیش که برای انجام عمل جراحی سرطانش به تهران آمد این طوطی را به من سپرد و گفت کسی را ندارم که از آن نگهداری کند. بدبختانه عمر دوستم به دنیا نبود و در عمل جراحی فوت شد.

طوطی را به خانه آوردم. نه چیزی میخورد. نه چیزی میگفت. دو سه روزه مریض شد. دکتر و دامپزشک هم کاری نتوانستند برایش انجام دهند. به توصیه یک دوست با یک پرنده فروش مشورت کردم. او گفت که طوطی دلتنگ خانه اش است. با استفاده از عکس هایی که با دوستم داشتم قفسی مشابه قفس قبلی او خریدم و زنجیری نیز مشابه زنجیری که او را به پایه قفسش میبست تهیه کردم البته نصفه. یک دیواره قفس را بریدم و نیزاز زنجیر فقط چهار سانت آن را با حلقه اش به پای طوطی بستم تا آزاد باشد. کم کم شروع به خوردن کرد. دو سه هفته گذشت یک روز گفت: کپی (Capi). او به صاحب قبلی اش کپی (Capi) میگفت زیرا سال ها کاپیتان یک کشتی تجاری بود. پس از آن هر روز چند بار این کلمه را میگوید و من جواب میدهم: جونم. اما او قبولم ندارد. او کپی (Capi) خودش را میخواهد.

در دو جمله آخر صدای پیرمرد لرزش خاصی داشت. زهرا دید چند قطره اشک از چشمان پیرمرد در حال چکیدن است. طوطی دوباره گفت: کپی (Capi) ... زهرا این بار از شنیدن این کلمه سوزش عجیبی در سینه اش احساس کرد.

آریا آذرنیا    23 شهریور 93

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط حسن آذرنیا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط حسن آذرنیا نظرات ()

داستانک

هوشی و کوشی

کوشی در پارک تنها نشسته، چند روزی بیش از پاییز نمی گذرد اما باد سوز زمستان را با خود دارد. آیا باز هم هوا بس ناجوانمردانه سرد خواهد شد؟ لباس های کوشی مرتب است اما نو نیست. همگن هم نیست، برای این سوز کافی هم به نظر نمی رسد اما کوشی حواسش جای دیگری است. او از زرد و نارنجی شدن برگ های درختان پارک که ریزش را نیز آغاز کرده اند دلش گرفته است. بیشتر از آن به فکر غروب سرخ پاییزی است که دلتنگی هایش را افزون تر خواهد ساخت. او غروب را دوست ندارد به ویژه اگر پاییزی باشد.

پارک خلوت است. از هر چند صندلی تک و توک افرادی که نشسته بودند بلند شده اند و در حال رفتن می باشند. اما هوشی تازه از راه می رسد.

(+): سلام کوشی!

(-): چطوری هوشی؟

(+): بازم که تو خودتی.

(-): دس خودم نیس هوشی. تو که از حال و روز من باخبری.

(+): دس بردار کوشی. تو که چیزیت نیس. به جز بیماری افسردگی شدید، وسواس بیش از حد و استرس و اضطراب از حد گذشته مشکلی نداری. آهان، یادم اومد آن تصادف هم یه کم مختو تکون داد.

(-): بی خیال هوشی جون تو هم مارو گرفتی ها!

(+): بگذریم. کوشی جون بگو ببینم به چه فکر می کردی؟ البته به غیر از برگریزان و غروب پاییز.

(-): به هیچ چیز هوشی جون. همین جوری این جا نشسته بودم.

(+): مگر میشه کوشی جایی بشینه و فکر نکنه؟ در جا تبخیر میشه، شاید هم منفجر بشه. خدا چی میدونه؟

(-): سر به سرم نذار هوشی جون. دلم گرفته.

(+): اینوکه همه میدونن. چیز تازه تری بگو.

(-): چی بگم هوشی جون؟

(+): حتما آن مخ نیمسوز له و لورده ی یه به هفتت درگیر یه چیزای جدیدی هس. بگو بیاد، کیفور شیم. هاهاها! هه هه هه! هوهوهو!

(-): هوشی جون فکر می کردم که ...

(+): نگفتم؟ بگو بیاد بشنویم. سبک شی جونت دراد!

(-): چی می شد موجودات زنده همدیگه رو نمی خوردن؟ یا حداقل جونورا، همدیگه رو نمی خوردن؟ و آدما هم جونورای دیگه رو نمی خوردن؟

(+): برو بابا! آدما همدیگه رو میخورن چه رسد به جونورها! تازه از این ها هم بگذریم، اون وقت کره ی زمین پر از جونور می شد.

(-): هوشی جون! جونورا می تونستن مدت عمر معین یا تقریبا معینی داشته باشن. تولید مثلشون هم محدودتر بشه، بهتر میشه، این طور نیست؟

(+): نمی دونم کوشی جون! اون وقت جنازه ی جونورای مرده چی می شد؟ لاشخورا نبودند که اونا رو بخورن. میدونی که لاشخورا چقدر به همه ی جونورا خدمت می کنن. ما همه منت دارشون هستیم. بخصوص منت دار کفتارا.

(-): باکتری هایی به شکل آرام و نامحسوس و به دور از صحنه های خشونت آمیز جسدا رو تجزیه می کردن، بهتر بود. می شد این تجزیه رو بدون بوی بد هم ترتیب داد.

(+): هه هه هه! کوشی جون، جسدا بوی خوب بدن، بقیه می رن دس می زنن مریض میشن. کوشی انگار مخت کاملا سوخته

(-): میشد این حس را در جوندارای دیگر ایجاد کرد که به جسدا نزدیک نشن.

(+): بعضی مواد فقط از گوشت به بدن میرسن. اونا چی؟ کوشی نیمسوز!

(-): میشه طوری ترتیب داد که بدن جونورا اونارو خودش بسازه یا حداقل این موادو گیاهان تولید کنن و به بدن جونورا برسه، مثل آمینواسید ها، فکر کنم البته. خشونت هم کم میشه.

(+): تو هرجوردوس داری فکر کن کوشی جون. اما الان پاشو بریم خونه. در راه که میریم، میتونی بازم از این فکرای درخشان بکنی. آدم که همسایه ای مثل تو داره، احتیاجی به جوک و فیلم کمدی نداره. 

هاهاها! هه هه هه! هوهوهو!

خنده ی هوشی تمام می شود. خود را تنها می یابد. به اطراف خود می نگرد. از کوشی خبری نیست.

­(+): کوشی جون، کوشی؟!

کمی آنسوتر گردبادی کوچک برگ های زرد و نارنجی را روی زمین به دورهمدیگر می چرخاند، و قدری آنسوتر نیز حوض آب وسط پارک دیده می شد با آبی مات و کدر که روی بخشی از آن را برگ های زرد و نارنجی پوشانده بود. آبی که راکد مانده، شاید دوست داشت بگندد ... و سپس هیچ نبود.

آریا آذرنیا (17 / 4 / 93)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط حسن آذرنیا نظرات ()


Design By : Pichak